السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: شريعت)
28
هدايتگران راه نور ، زندگانى باب الحوائج حضرت موسى بن جعفر (ع) (فارسى)
چون پيش او رفتم وى را در اتاقى ديدم كه در آن آب جريان داشت . بر او سلام كردم و نشستم . او نشست و آفتابهاى آورد و دستهايش را شست و مرا نيز فرمود كه دستهايم را بشويم . آنگاه سفرهء غذا گستردند . من از ياد بردم كه روزه هستم و اكنون هم ماه رمضان است ، امّا بعداً اين موضوع را به ياد آوردم ، دست از خوردن كشيدم . حميد از من پرسيد : چه شد ، چرا نمىخورى ؟ پاسخ دادم : اى امير ! ماه رمضان است و من نه بيمارم و نه عذر ديگرى دارم تا روزهام را بشكنم و شايد امير عذر يا بيمارى داشته باشد كه روزه نگرفته است . امير پاسخ داد : من علّت خاصّى براى افطار روزه ندارم و از سلامت نيز بر خوردارم . سپس چشمانش پر از اشك شد و گريست . پس از آنكه امير از خوردن فراغت يافت ، از او پرسيدم : موجب گريستن شما چيست ؟ ! پاسخ داد : هارون الرشيد هنگامى كه در طوس بود در يكى از شبها مرا خواست . چون بر او وارد شدم ، ديدم رو به رويش شمعى در حال سوختن است و شمشيرى سبز و آخته نيز ديده مىشود . خدمتكار او هم ايستاده بود . چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد : از اميرالمؤمنين ! ! چگونه اطاعت مىكنى ؟ پاسخ دادم : با جان و مال . هارون سر به زير افكنده و به من اجازهء بازگشت داد . از رسيدنم به منزل مدّتى نگذشته بود كه دوباره فرستادهء هارون به نزد من آمد و گفت : اميرالمؤمنين با تو كار دارد . من پيش خود گفتم : به خدا سوگند مىترسم هارون عزم كشتن مرا